أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

460

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

358 . حنظل 1 [ حنظل ] به عربى شرى 2 و علقم 3 نيز ناميده مىشود . ابن دريد : شرى برگ‌هاى حنظل است . [ شاعر ] گفته است : گر بيازارى ، رنجم شود سوزان و تلخ * تلخ و سوزان آنچه از حنظل چشم خطبانة 4 حنظلى است با نوارهاى سايه‌روشن ، در آنها نه سفيدى وجود دارد و نه زردى . [ حنظل ] به فارسى كبست 5 ، به سجستانى پهى 6 ، به رومى كانافلوس 7 ، نيز اغريوس 8 [ ناميده مىشود ] . جرا به معناى [ ميوه‌هاى ] ريز [ حنظل ] است ، مفردش جرو است . در الحديث [ گفته شده است ] : « برايش جروهاى پوشيده از كرك آوردند و او آنها را خورد » . 9 صيصاء پوست حنظل است 10 . او 11 مىگويد كه شرى برگ حنظل است . البحترى مىگويد : شرى در قياس با طعم حنظل ، عسل است . 12 جالينوس [ آن را ] قولوقنثيس 13 [ مىنامد ] ؛ به سريانى بنات مريرا 14 و عصار مرارت برّا 15 [ ناميده مىشود ] . نيز به فارسى خيار طلخ 16 ، به زابلى خربزهء طلخك 17 [ مىنامند ] . تخم‌هاى [ حنظل ] به عربى هبيد 18 [ ناميده مىشود ] ؛ شترمرغ آنها را مىخورد ، و اگر كبوتر آنها را بخورد ، مىرود تا روى تخم بنشيند . مىگويند كه « هبيد » تخم‌هاى پخته شده [ حنظل ] است . 19 ابو تمام [ مىگويد ] : آن كس كه مدعى بامدادى را قياس با هبيد كند ، كه نه‌چندان [ نشانه‌هاست ] ، همچون كسى است كه مدعى را قياس با حنظل كند . گوشت [ حنظل ] به هندى پهىبنه 20 [ ناميده مىشود ] . [ حنظل ] نر رشته‌رشته است اما مادهء آن پوك و سفيد . بهترين [ حنظل ] - دشتى با گوشت سفيد است ؛ در شن‌ها و بيابان‌ها مىرويد ؛ پوستش هرچه سفيدتر باشد ، بهتر است . الرسائلى : بهترين [ حنظل ] آن است كه پوست زرد داشته باشد زيرا اين دليل رسيدن و پختن آن روى گياه است . سپس درون سفيد متمايل به زرد آن است ، وزنش سبك و [ خود آن ] پوك است . آن را در پايان سال هنگام برآمدن ثريا و در آغاز شب كه سرما شروع مىشود ، مىچينند . نبايد آن را سبز ، نيز هنگامى كه گل‌هايش تازه شروع به انعقاد